تبليغاتX
گل سرخ
گل سرخ
بار ها آهنگ سفر کردیم اما این بار سفر ما باز گشت ندارد...
 

 
پشت این کوه بلند

لب دریای کبود

دختری بود که من

سخت می خواستمش...و شما می دانید

ای اخترکان خاموش

که چه خوشدل بودیم

و چه خوشبختی پاک

در نگاه من و او می خندید

اینک ای دخترکان غماز

گر نه لالید و نه گنگ

بگشایید زبان

و بگویید که از یک بهتان

چون شد این چشمه غبار آلوده

و میان من او

اینک این راه دراز

اینک این کوه بلند

اینک این دشت بزرگ

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
 

 

سال ها پیش٬ آن زمان که جوانی سراپا شور و عشق بودم٬ درختی غرق در شکوفه بودم.در بهاران پیکر من٬شاخ و بر قدمگاه مرغان آسمان بود.پرندگانی که بر شاخک های نورسته من می نشستند و ترانه عشق می سرودند و بی توجه بر من که زیر پاهای قشنگ شان بر خود می لرزیدم٬ پس از این که اندوه دل شان را بر چهره شکوفه های سپید من می ریختند ٬ به آسمان پر می کشیدند و در افق های مهر آلود ناپدید می شدند.

تا این که من از میوه غم های آن ها پرباد شدم.رفته رفته شکوفه برگ های من ریختند و میوه ای که از عسق نارس بود٬ بر پیکر من سنگینی کرد. 

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
 

 

در خواب گریه میکردم٬ خواب دیدم که تو مرده ای٬بیدار شدم و اشک از گونه هایم جاری شد..

در خواب گریه می گردم٬ خواب دیدم تو از من جدا شده ای٬بیدار شدم و مدتی دراز به تلخی گریستم.

در خواب گریه می کردم٬خواب دیدم تو هنوز دوستم می داری٬ بیدار شدم و باز سیل اشک از چشم فرو ریخت.

هر شب تورا به خواب می بینم که به مهربانی ابخند می زنی و من خود را لرزان لرزان به پاهای عزیزت می اندازم.تو به حالت غمناک به من می نگری٬سر زیبای خود راتکان می دهی و مروارید اشک از چشمت فرو می ریزد.

آن گاه آهسته کلمه ای به من می گویی و دسته ای از گل های سپید به من می دهی ٬ اما چون بیدار می شوم از دسته ی گل اثری نیست و آن کلمه را نیز فراموش می کرده ام

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
 

 
فپایان عشق

روز ششم با چشمم گفتم که دوستت دارم.چنان غیظ کردی و ابرو ها را پیچ و تاب دادی که صدبار پشیمان شدم.

روز هفتم نگاهت نکردم و حتی برنگشتم ببینم تو نگاهم می کنی یا نه.

روز هشتم چشمم به یک خرمن گل افتاد.دیدم پیراهن توست.ذوق کردم و به گل های پیرهنت لبخند زدم.باز تو بی خود رنجیدی و آن همه تیر نگاه خشم آلود به من انداختی و زیر لب نمی دانم چه هاگفتی و رفتی. فردا و یکی دو روز از ترس  نگاهت نکردم ترسیدم آرزو های دلم را از چشمم بشنوی  که چه تند روی ها می کند  اما یک روز طاقت نیاوردم و برگشتم و دیدم که تو هم سرت را برگرداندهای و مرا نگاه کردی نگاهت پر از ملامت بود.می گفت:ای سست پیمان عشق و وفای تو همین بود؟به همین زودی از من سیر شدی و دیگر نگاهم نمی کنی.

آری آن روز ملامتم کردی خجل شدم و رفتمو پس چرا فردا که نگاهت کردم و با چشم عذر تقیر خواستم باز اخم کردی و شانه بالا انداختی؟

 

پس وقتی نگاهت نمی کنم  آن تیرهای نگاه را چرا به من پرتاب میکنی!؟ 

اگر مرا نمی خواهی چرا راهت را عوض نمی کنی!؟

آری فهمیدم. دلت می خواهد من نگاهت کنم.التماس و زاری کنم و تو اخم وناز کنی و زیر لب دشنام های شیرین تر از قندم بدهی .حرفی ندارم.بعد از این همین کار را میکنم.اما تا کی؟  

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
   
برای خوندن بقیه ی داستان روی ادامه ی مطلب کلیک کنین
 
| نوشته شده توسط تینا جون |ادامه مطلب ...
 
   
نروز اول و دوم و سوم

محبوب من...همه تعجب می کنند که شده است که من چندی است به موقع سر کار حاضر می شوم.نمی دانند که به وقت می روم تا تو را در راه ببینم.

آن روز اول که اتفاقا صبح زود از آن کوچه گذشتم(فکر نکن یاد تو بودم کار نداشتم ول می گشتم)ببخشید به ادامه ی داستان توجه کنید:آن روز اول که اتفاقا صبح زود از آ

ن کوچه گذشتم و تو را دیدم برای ان بود که راه نزدیک تر را بسته بودند.روز بعد همین که تورا دیدم فهمیدم که که امروز به هوای دل باز اهم رها دراز کرده ام وگرنه راه نزدیکتر باز شده بود.

 روز اول مثل اینکه صورت آشنایی را ببینم که اسم و رسمش فراموش شده باشد از دیدنت یکه خوردم و به نظر آمد که تو هم همین حال را پیدا کردی.یک لحظه نگاهمان به هم افتاد و هر دو به هم خیره شدیم.چند قدم که گذشتشم ایستادمکه تو را خوب ببینم.سرت را کمی گرداندی  و همین که  از گوشهی چشم مرا دیدی که به تو نگاه می کنم به تندی بر گشتی و به عجله رفتی.دیگر هم هر چه قدر نگاه کردم بر نگشتی.

روز سوم از دور دیدم که آهسته می آیی خیا کردم خدا نکرده کسالت داری ناراحت شدم. اما تا مرا دیدی تند کردی و به دونه این که به من نگاه کنی گذشتی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این یه قطعه ی ادبی بلنده که من تقسیمش کردمو هرروز یه تیکشو براتون پست میکنم.

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
   
تو... تو ای افسون گر فریب کار که روح مرا ماه هابه ساز نغمه پرداز هوست رقصاندی قلب پر آرزو و بی گناهم را به بازی گرفتی قطره قطره با زهر تلخ نیرنگت هستی ام را امیدم را روح جسمم را مسموم ونابود کردی از خودت شرمت نمی آید؟این همه افسوس نیرگ و گناه این همه ریب و ریا چرا؟... آخر برای چه؟...

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
   
یک روز بی آنکه سخنی از غم دل به میان آرم به تنها کسی که دوستش دارم نوشتم:((و زنی است که تو را از جان و دل دوست دارد.پیرامون خود بنگر و حدس بزن او کیست.انگاه پاسخ ده:اینجا هستم))

روزی او را دیدم به سویش دویدم و فریلد شادی پر اضطرابی را که از دلم برخاسته بود در گلو خاموش کردم.اما او به خود نگفت ((اوست؟)) به من هم نگفت ((تویی؟))

بی انکه از خویش نامی ببرم بدو نوشتم::((روز و شب به یاد تو اشک میریزم.در انتظار روزی هستم که پرتو عشق دیدگان تو را به روی من بگشاید و دل های مارا بهم پیوند دهد.))

یک روز مرا دید.دیدگان مرا که هنوز غرق اشک بود دید.اما وقتی که دست لرزان مرا در دست گرفت به خود نگفت ((اوست)). به من هم نگفت ((تویی))!

بی انکه بگویم:((منم)) از نزد او گریختم.راز پنهان را در دل نگه داشتم.اما غم دل از پایم در افکند.تا روزی چند دیگر اثری از من و راز پنهان مننخاهد بود.شاید آن روز وی در جست و جوی آن کس که دل به همراه او داشت بر سر گورم گذر کند و با خواندن نام من به راز دلم پی ببرد.آنگاه با وحشت به خود بگوید:((او بود؟))

به من بگو:((تو بودی))!!!

                                                                                                     از:خانم مارسلن دبردو المور

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
   
سال ها پیش آن زمان که کودکی شاد بودم آن زمان که با شور وشیدایی وصلت و آشنایی نداشتم همه چیز برایم تماشایی وهر پدیده طبیعت برام پر از اسرار و ابهام بود.

نمیدانستم دختران و پسرانی که سالها از من بزرگتر بودند شب های مهتابی در گوشه و کنار کوچه ها و خیابان های خلوت با هم چه نجوا میکردند؟بوسه هایشان چه لطف و گرمی دارد؟آخر من فقط با بوسه های مهر آمیز مادرم آشنا بودم.این اندیشه ها خاطرم را به یاد دخترک همسایه مان نزدیک می کرد. من هم دراحلام و آمال کودکی آرزو میکردم با او تنها باشم.دوست داشتم که با او زیر تک درخت میان کشتزارها تنها باشم.ولی با خود فکر میکردم من با او چه نجوا کنم؟

                                                            *  *  * 

هر گاه این احساس کودکی این ارزوی شاعرانه را به مادرم بازگو میکردم لب پایین خود را به دندان می گرفت و می گفت:((بچه ها نباید این طور فکر کنند.))

ولی مادرم بی خبر از این بود که من ((فکر نمی کنم)) بلکه ((آرزو می کنم))

                                                                                                                       از:امرسن

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 
 

 
امشب ای ساقی شب

پر کن ازباده نابت قدح جانم را

بگذار دمی مست شوم...مدهوش شوم...جان بسپارم

بگذار که در مستی خود محو شوم...نابود شوم...

عمر تبه کرده خود...در کف این دست زمان زود سر آرم.

*******************************************************

می خواهم امشب خود نباشم.

زبان قلب خودم نباشم.

پاسخ گوی ندای احساس خودم نباشم.

می خواهم یک پارچه حقیقت تلخ باشم.

 
| نوشته شده توسط تینا جون
 





Powered by WebGozar