نروز اول و دوم و سوم
محبوب من...همه تعجب می کنند که شده است که من چندی است به موقع سر کار حاضر می شوم.نمی دانند که به وقت می روم تا تو را در راه ببینم.
آن روز اول که اتفاقا صبح زود از آن کوچه گذشتم(فکر نکن یاد تو بودم کار نداشتم ول می گشتم
)ببخشید به ادامه ی داستان توجه کنید:آن روز اول که اتفاقا صبح زود از آ
ن کوچه گذشتم و تو را دیدم برای ان بود که راه نزدیک تر را بسته بودند.روز بعد همین که تورا دیدم فهمیدم که که امروز به هوای دل باز اهم رها دراز کرده ام وگرنه راه نزدیکتر باز شده بود.
روز اول مثل اینکه صورت آشنایی را ببینم که اسم و رسمش فراموش شده باشد از دیدنت یکه خوردم و به نظر آمد که تو هم همین حال را پیدا کردی.یک لحظه نگاهمان به هم افتاد و هر دو به هم خیره شدیم.چند قدم که گذشتشم ایستادمکه تو را خوب ببینم.سرت را کمی گرداندی و همین که از گوشهی چشم مرا دیدی که به تو نگاه می کنم به تندی بر گشتی و به عجله رفتی.دیگر هم هر چه قدر نگاه کردم بر نگشتی.
روز سوم از دور دیدم که آهسته می آیی خیا کردم خدا نکرده کسالت داری ناراحت شدم. اما تا مرا دیدی تند کردی و به دونه این که به من نگاه کنی گذشتی.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این یه قطعه ی ادبی بلنده که من تقسیمش کردمو هرروز یه تیکشو براتون پست میکنم.